۱۱ دی ۱۳۹۱
۰۵ دی ۱۳۹۱
۱۵ آذر ۱۳۹۱
احساس، کرایه میکنیم : یغما گلرویی
من آنجا نیستم
رها کن سنگِ گوشهی گورستان را
من آنجا نیستم
وقتی باران میبارد
دستانت را بر شیشههای خیسِ پنجره بگذار
تا گونههای مرا
نوازش کرده باشی
این دستهای همیشه شوخِ من است
که هنگامِ بازگشتنت به خانه
در غروبهای پاییزی
موهایت را
به پیشانیات میریزد، نه نسیم
لمس کن تنِ درختان جنگل را
برای در آغوش کشیدن من
این گرانیتِ گرد گرفته را رها کن
من آنجا نیستم
زیرِ این سنگ
تنها مُشتی استخوان پوسیده است
و جمجمهای
که لبخندهای مرا حتا به خاطر نمیآورد
برای دیدنم به تماشای دریا برو
من هم قول میدهم
پشتِ تمام بطریهای خالی
در انتظارِ تو باشم
... پی نوشتِ کیارش : حسرتِ ننوشتنِ این شعر به دلم موند ... باری بعد از مرگم کاش
۱۴ آذر ۱۳۹۱
سایه، در سایه
من آن سایه ام که هربار آفتاب در بلندترین نقطه آسمان باشد، دیوار دیگر مرا نمیخواهد
آفتابی که میسوزاند، تن دیوار را و مرا از حضور خود
وقتی که به اوج میرسد، من نیستم
و اکنون میفهمم که "غم"، این دو حرفِ کوتاهِ دیرآشنا، "غیابِ من" بود
من آن نگاه آخرم که چشمان سیر تو، نیازی به آن نداشت
آن نگاهی که رفتن تو را به نظاره نشست
آن نگاهی که فریاد زد نرو و با هر فریاد تو دورتر شدی
حالا مدتی ست که سایه ی کمد چوبی خانه ی پیرمردی تنها شده ام
همیشه، اینجا کمی آنطرف تر چراغی روشن است
حال من و پیرمرد خوب نیست
میترسم بمیرد و چراغ را خاموش کنند
دیریست که
دیگر آفتاب را نمیبینم
و تو را
دیوار محبوب قدیمی ام را
که من روزی سایه اش بودم
تهران – آذر 91
اشتراک در:
نظرات (Atom)


